تبليغاتX
خاطرات آرین کوچولو
خاطرات آرین کوچولو
گل پسر مامان و بابا

پسری یک طبل داره که از ۷ ماهگی براش خریدیم الان تا تلویزیون آهنگ قردار یا بعبارتی۸*۶ میذاره آرین فوری طبلشو میاره و شروع بزدن میکنه و با کله و کمرش قر میده. البته این پسر موزیسین ما یک گیتار و ارگ داره که هر روز با اونا هم مشغوله وقتی دیگه زیادی هیجان زده میشه میره دوتا قابلمه میاره و با وردنه و گوش کوب روش شروع میکنه به زدن .خلاصه برای خودش جاز و درام درست میکنه.البته یکی دو بار هم با طبلش با آباش هنر نمایی کرده یعنی بابابزرگش باید بخونه و آرین هم بنوازه

Image Hosting by imagefra.me

آرین دیگه خیلی از کلماتو میگه البته بعضیاشو قر و قاطی میگه مثل:

پاش:پاشو

غاد:داغ

دوسو:درست کن

اوسومون:آسمون

دو سو: سی دی

 

البته پسری خیلی مودبه و هرچی که بهش میدیم میگه میسی( مرسی)

خیلی وقتها مورد مراحم شازده واقع شده و ایشان ما را به بوسی مرحمت میکند

امان و صد امان از این استقلالش که واقعا بعضی وقتها آب روغن قاطی میکنم .چون شازده حتما خودش باید اون کار رو انجام بده

تا کامپوتر رو روشن میکنم فوری میاد که اسپیکر رو روشن کنه و میگه نونو نونو یعنی وصل شو با نونو حرف بزنیم

وقتی میخواد یک شیطنتی کنه که میدونه نباید انجام بده مثلا چیزی پرت کنه فوری خودش میگه آتییییییییشم و اون چیز رو پرت میگه یعنی این وروجک خودش میدونه نباید پرت کنه ولیییی ولیی این کار رو میکنه و اعلام میکنه که آتیش شده

دیگه پسرم آقا شده و شبها تو اتاق خودش میخوابه البته بعضی وقتها که نصف شب پا میشه وقتی که خیلی خوابم بیاد میارم پیش خودمون

وروجک بعضی شبها که میخوام براش لالایی بگم دستشو میذاره جلوی دهنم که نگو میخوام بخوابم

آقای پدر بهش میگه آقا آرین اونم میگه اگا آیش

آرین در ماه پیش دوتا دیگه دنون نیشش هم در آمد و مجموعش شد ۱۶ تا

ماه پیش کلی ذوق زده شدم که وزنش شده بود ۱۱.۷۵۰ ولی در طی یک حمله گاز انبری گلودرد و گوش چرکی آقا دوباره به ۱۱ کیلو رسید و آه از نهاد من بیچاره برخاست

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط مامان نگین
   کاشان


روز ۱۴ مهر به رسم هرسال البته با یک روز تاخیر رفتیم مسافرت اینبار تصمیم گرفتیم بجای شمال بریم کاشان .هرچی باشه شهر اجدادی آقای پدره و آرین بلاخره نصفش کاشیه.خلاصه سه شنبه راه افتادیم که غروب رسیدیم و رفتیم هتل امیر کبیر که واقعا مایه فضاحت بود البته گفتن دارن بازسازی میکنن و سال دیگه هتل آبرومندی میشه که امیدوارم همینطور باشه.بعدش رفتیم بازار کاشان و تو میدان کمال الملک نشستیم و شام هم بوف رفتیم که آرین با دو تا ماشینی که جایزش بود کلی ماشین بازی کرد. فردا صبح رسما کار گردشگری شروع شد و اول از همه رفتیم باغ فین. بعدش رفتیم خانه عامریها و طباطبائیها و خانه بروجردیها و حمام سلطان امیر احمد.وایییییییییییییییییییییییییی  چقدر این خونه ها پله داشتن .آرین نصفشو خودش میرفت نصف بقیشو رو میامد بغل من. خلاصه از بس بالا و پایین کردم مردم.تازه تو تمام حوضها هم ماهی قرمز بود که اگه آرین رو نمیگرفتیم با کله میرفت وسط حوض.موقع ناهار هم آرین چیزی نخورد و عصری که رفتیم نزدیک باغ فین که مثل درکه بود آقا گشنه اش شد که صاحب باغه گفت آشپزش رفته خلاصه آقا و خانمی که تخت بغل بودند با اصرار یک سیخ کباب کوبیده با نون به آرین دادند که ارین هم همشو نوش جان کرد.میگن به مال مفت رسیدی خودتو خفه کن آرین هم همین کار رو کرد

خونه عاریها خیلی خیلی قشنگ بود و آرین رفته بود تو شومینه و میگفت من آتیش یعنی آتیش شدم.خوب دیگه وقتی خودش بگه آتیش شده ببینین که چه آتیشی سوزونده

Image Hosting by imagefra.me Image Hosting by imagefra.me


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط مامان نگین

روز پنجشنبه ۱۶ مهر طبق قرار رفتیم سرزمین عجایب البته من و آرین با خودمون ۱۷ تا کادو که دیوارک و جورچین بود با خودمون بردیم سرزمین عجایب آخه من مسئول خرید کادو برای بچه ها شده بودم.خلاصه وقتی رسیدیم دم سرزمین عجایب اول از همه مبین کوچولو رو با مامان بابای گلش دیدیم که این پسر شیرازیمون کلی آقا بود خلاصه بعد یواش یواش مامان لیلا و بهرادکوچولوش بعد مامان مهشید و مهسان خانم گلش و بعد نیکو جون و اون باران کوچولوی معصوم  رو دیدیم و قرار شد به کمک هم کادوها رو تا سالن تولد بالا ببریم.تو سالن بقیه دوستان رو دیدیم آرتین با مامان فرنازش،ایلیا با مامان سالی،مامان لیلی با رادمان پاپییون قرمزش،کوروش با مامان شیواش،شقایق عروسکم با مامان آتسا،اهورا با مامان صفوراش،فرگلی ناز با مامان فرناز،کارین خوشگله با مامان مهسای شادش. اونجا رو میزها کلی پفک و چیپس و پاپ کورن گذاشته بودند که این آق پسری ما چون تا حالا پفک نخورده بود خودشو با پفک خفه کرد و ۱۰-۱۲تایی پفک خورد و تا ته ظرف در نیامد دست از سر پفکها برنداشت بعد رفتیم تو سالن بازیش که سوار قطار و هواپیما و چرخ وفلک و فرفره و...شدیم که کلی پسملی صفا کرد وبعدش برگشتیم دوباره سالن تولد که ناهار پیتزا به بچه ها دادندو دیگه بعد از ۳ ساعت بچه ها کم کم خسته شدند و با هم دیگه شروع به دعوا میکردند و آخر سر کیک هم با عروسک سرزمین عجایب آوردند که اکثر بچه ها از عروسکه ترسیدند البته آرین گریه نکرد ولی حاضر هم نشد بره بغل عروسکه خلاصه بعدش همه خوشحال از اینکه بعد از یکسال همدیگر رو دیده بودیم برگشتیم خونه.امیدوارم این دوستی ما مادرها ادامه داشته باشه و سالهای بعد بچه ها خودشون باهم دوست بشن 

 

Image Hosting by imagefra.me Image Hosting by imagefra.me   Image Hosting by imagefra.me Image Hosting by imagefra.me Image Hosting by imagefra.me  Image Hosting by imagefra.me




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط مامان نگین

من و آرین ۷ مهر برای تولد بهراد کوچولو به مهد باغ شاپرکها رفتیم که این اولین باری بود که آرین وارد مهد کودک میشد. کلی صفا کرد چون اول از همه تو حیاط سرسره و الاکلنگ و فرفره داشت که آرین با بهراد کلی بازی کرد.بعد هم که جشن شروع شد کلی صندلی کوچولو برای بچه ها تو سالن گذاشته بودند که آرین عین صاحب مجلس رفت یک صندلی آورد گذاشت جلوی میزی که برای کیک بود و اونجا لم داد بعد وقتی اون آقاهه براشون ارگ میزد و میخوند اینم برای خودش کلی رقصید.آخر سر هم کلی با برف شادی بازی کردند و به آرین خیلی خوش گذشت.تولدت بهراد کوچولو مبارک  Image Hosting by imagefra.me Image Hosting by imagefra.me




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط مامان نگین

آرین عمو زنجیر باف جدید ساخته که اینجوریه:

مامان:عمو زنجیر باف؟                     آرین:آره( اصلا بعله نمیگه و میگه آیه یا آره)

زنجیر منو بافتی؟                            آرین:آره

پشت کوه انداختی؟                        آرین:نه (بعضی وقتها هم آره)

بابا اومده؟                                    آرین:نیست(وقتی باباش نیست)

چی چی آورده؟                             آرین:هیشمش( بجای نخودچی کشمش)

با صدای چی؟                               آرین:هاپووووووووووو

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم مهر 1388 توسط مامان نگین

من و آرین پنجشنبه ۱۹ شهریور با بهراد کوچولو و مامان لیلاش رفتیم پارک ساعی که جای شما خالی . من طبق عادت هرچی بربری مونده تو فریزر داشتم بردم پارک تا به جوجوها غذا بدن که این دوتا پسملی هم به جوجوها غذا دادن هم خودشون بربری مونده خوردن بهرادی که کلی بربری مونده خورد و صفا کرد که قرار شد هروقت این دوتا وروجک غذا نمیخورن مامان نگین یک بربری مونده بیاره پارک بلکه بخورن تو پارک یک آقایی فال میفروخت که قناریشو گذاشت رو دست و شونه آرین و بهراد که آرین کلی عشق کرد و وقتی آمدیم خونه برای آقای پدر با ذوق و شوق تعریف کرد.آخر سر هم من و آرین با اتوبوس آمدیم ونک که تا پیاده شدیم بازم آرین میگفت اتوبوس سوار بشه فکر کنم عاقبت راننده بیابون بشه بچم.

Image Hosting by imagefra.me Image Hosting by imagefra.me

پنچشنبه ۲۶ شهریور هم با ایلیا خان کوچولو و مامان سالیش رفیم فرهنگسرای ابن سینا نمایش عروسکی که من و سالی اصلا فکر نمیکردیم این دوتا فسقلی تمام مدت آروم بشینن و تصمیم گرفتیم هروقت شلوغ کردن بریم بیرون و ببریمشون پارک ولی در کمال ناباوریاین دوتا وروجک تمام مدت ۴۵ دقیقه رو میخکوب نشستن و نمایش رو نگاه کردن که ما مثل دو مادر شوکه شده از خوشی پابپای بچه ها دست میزدیم و فقط ۵ دقیقه آخر پاشدن و شروع به راه رفتن بین صندلیها کردن. آخر سر هم رفتن رو سن و رقصیدن

Image Hosting by imagefra.me Image Hosting by imagefra.me

اینم عکس تولد آق ایلیا که مامان سالی کلی زحمت کشیده بود و جز معدود تولدهای بود که پر از بچه همسن و سال آرین بود اکثرا ۲-۳ ساله بودن و واقعا خونه سالی زلزله ۸ ریشتری اومد از اینجا میگیم سالی جان خسته نباشی.تو این مهمونی آرین و بهراد با هم بودن اینم شرح مهمانی به روایت تصویر

Image Hosting by imagefra.me Image Hosting by imagefra.me Image Hosting by imagefra.me  Image Hosting by imagefra.me

والبته لازم بذکره که پدر ما درآمد تا تونستیم از این وروجکها عکس سه تایی بگیریم چون هروقت میخواستیم اینکار رو بکنیم یکیشون غیب میشد.تو عکس دوم بهراد داشت به آرین غذا میداد و آرین هم نوش جان میکرد




نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط مامان نگین

اصولا بعضیها دوست دارن هی به آدم استرس بدن که وای دیر شد یالا دیگه بچتو از شیر بگیر از پستونک بگیر و.... ولی وقتی این کار رو میکنی میبینی بابا اینقدر که شلوغش میکنن سخت نیست اصلا اگه زندگی رو سخت نگیری سخت نیست بشرط اینکه به حرف مردم اهمیت ندی نمونه اش از پستونک گرفتن آرین که همه میگفتن بیچاره میشی یا این اگه زیاد پستونک بخوره ال میشه بل میشه. اق پسری خیلی راحت یا پستونک خداحافظی کرد ماجرا بدین قرار بود که:

شنبه ۲۱ شهریور آرین سرما خورد و دو روز آبریزش بینی و گرفتگی بینی داشت که دو شب ادامه داشت که تو این دو شب آرین خیلی بد میخوابید و اصلا حاضر نبود پستونک تو دهنش بذاره خلاصه شب اول که هیچی شب دوم وقتی دیدم بدون پستونک خوابید و اصلا پستونک نمیخواد منم با یک حمله گاز انبری پستونکها رو سریع قایم کردم و بمصداق شتر دیدی ندیدی اصلا بروم نیاوردم که پستونکها کجان خلاصه آرین یکی دو بار تو ماشین یاد پستونک افتاد که منم گفتم پستونکها خونه جا موندن اونم دیگه یادش رفت خلاصه الان رسما ۱۰ روزه که دیگه پسری پستونک نمیخوره 

Image Hosting by imagefra.me




نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط مامان نگین

این پسملی ما چنان لگو میسازه که کیف میکنم کاملا از همه جهات میچینه و چهار بعدی درست میکنه

این استقلالش که دیگه منو داره میکشه از یک جهت خوشحالم که اینقدر بزرگ شده از طرف دیگه بعضی وقتها کاملا کم میارم مثلا وقتی تو خیابان میخواد از جای تنگ و باریک یا مثلا پله رد بشه و من سریع ردش میکنم حتما دوباره و ده باره بر میگرده و از همون راه هی میره و میاد.شلوارشو که خودش میپوشه که بعضی وقتا یادش میره قبلی رو در باره و اینم رو اون میکشه بالا که وقتی نمیره بالا اول حرص میخوره بعد درش میاره و درستش میکنه جدیدا بلوزش رو هم باید خودش بپوشه که اکثرا سرش گیر میکنه و دادش بلند میشه

وقتی کتاب میخونه یا تی وی نگاه میکنه از هر چیزی که از شکلش خوشش بیاد مثل خورشید میگه مامان بچم منو ملکه زیبایی میبینه

سعی میکنه پازل ها رو با هم جفت کنه ولی نمیتونه آخه پازلها رو میگیره دستش و تو دستش سعی میکنه وصل کنه که خوب نمیشه دیگه

صبح که پستچی زنگ میزنه که روزنامه رو بده فوری میگه آیش یعنی هرکی زنگ بزنه میگه آیش

تا من میخوام تو کیفم پول بذارم اونم سریع میگه پول یعنی باید به اونم بدم که فوری پولو میذاره تو جیبش که گم نشه تازه فقط اسکناس دو هزار تومانی قبول داره و میگه پول- آبی.امروز بهش اسکناس ۵۰ تومنی داده بودم که سوار تاکسی شدیم میخواست به راننده اونو بده که میگم مامان اون کمه بیا اینو بده بعد دوباره گذاشته جیبش بعدش هم که رفتیم سوپر کلی خرید کردیم دوباره بچم میخواست همشو با ۵۰ تومن حساب کنه قربونش برم که حاتم طائیه

از در و دیوار که بالا میره هیچ !!!!!!!!!!!پاهاشو میذاره تو در ماشین لباسشویی و از اون بالا میکشه و میره رو کابینت و بقیه موارد هم صندلی رو میکشه جلوی کابینت از روی صندلی میره رو کابینت

دوتا دندون نیشش در امده و جویع دندونها به عدد ۱۴ رسید

تو دو ماه گذشته هیچی دریغ از ۵۰ گرم وزن نگرفته و کماکان۱۱.۳۰۰  است قدش هم ۸۹

 

Image Hosting by imagefra.me Image Hosting by imagefra.me




نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط مامان نگین
   قبرس


سلام ما از ۵ شهریورتا ۱۳ شهریور با خاله الهام و دایی مهدی قبرس رفتیم.که شهر لارناکا هتل پالم بیچ بودیم که خیلی جای خوبی بود جون میداد برای تمدد اعصاب البته نه با زلزله من.آرین تو قبرس کاملا رگ شیطنتش گل کرده بود و از همه جا و همه چی بالا میرفت و به همه چی کار داشت.هرروز سر میز صبحانه که کلی فرمایش داشت و در نهایت با همه چی بازی میکرد و عاقبت سرلاک میخورد و یک کم به قول خودش عسه( یعنی کره عسل) و فرق نداشت به کره و مربای هلو و پرتقال و عسل ، عسه میگفت.طبق معمول عاشق دریا و ماسه بودو هی میگفت ماسه و اونجا براش سریع  سطل ماسه بازی خریدیم که حسابی سرکار بود البته منم باید همش باهاش بازی میکردم که البته در امور ماسه بازی خاله الهام هم رفیق شفیقی برای آرین بودیکی از خوشیهای آرین این بود که ما هر روز سوار اتوبوس تور میشدیم و یکجایی ما رو میبردن که اکثرن هم اتوبوسش آبی بود خلاصه آرین تا صبح از خواب پا میشد فوری با خوشحالی میگفت"دد" و تا میرفتیم تو حیاط هتل با خنده میدوید که سوار اتوبوس بشه که حتما پله های اتوبوس هم خودش باید بالا میرفت.کلی حرف زدنش تو این سفر شکوفا شد و نطقش باز  شده بود و تازه جمله هم میگفت که کلی اینجانب مسرور شدممثل ای بابا ای مامان (قبلا فقط میگفت ای بابا حالا دیگه میگه ای بابا ای مامان)-ای داد بیداد-ماسه-اسن( یعنی اصلا) و.........

تو پارک آبی که طبق معمول بعد از یک بار سرسره بازی دیگه حاضر نشد سوار بشه برای همین من و آقای پدر بنوبت سوار میشدیم و آرین فقط به استخر موج و فواره ها چسبیده بود

وقتی آقای پدر و دایی مهدی رفتن غواصی و پارا کایتینگ کلی نق زد که چرا اون رو نبردن که منم قول دادم بزرگ بشی با هم میریم

اینقدر با دکمه های کنترل تلویزیون ور رفت تا کانالای کارتیشو باز کرد که ما وقتی فهمیدیم که دیر شده بود بنابراین اقای پدر مجبور شد پول یکشب استفاده از کانالا رو بده تازه وقتی هم گفتم که این کانال ها رو ببندین رسپشن هتل گفت من که باورم نمیشه که این بچه کانالها رو باز کرده باشه آخه اینا سه مرحله دارن.که منم تو  دلم گفتم بچه های شما خنگن به ما چه؟؟؟؟؟؟؟

آقا پسری با وجود تمام ضد آفتاب مالیهای من دستاش کاملا برنزه شده و بدنش یکی دو درجه تیره شده و از اون برفی درامده خلاصه خوش تیپ شده بچمممم

راستی ما که خر قبرس ندیدیم ولی گربه های خری داشتن اخه آرین علف میکند و به گربه مثلا میخواست آم بده که این گربه ها هم این علفها رو میخوردن خلاصه گربه علف خور ندیدیم که دیدیم!!!!!

یک شب هم از بس رو تخت بالا پایین پرید عاقبت قل خورد و افتاد بین تخت و میز آباژور که گوشش و لپش کبود شد و گوشش مثل گوش کشتی گیرها شده

موقع برگشتن هم اینقدر بازی کرده بود که تمام معطلی فرودگاه و تو هواپیما رو غش کرده بود

 

 

Image Hosting by imagefra.me Image Hosting by imagefra.me Image Hosting by imagefra.me Image Hosting by imagefra.me


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط مامان نگین

پنج شنبه اوشان تولد ملودی دعوت بودیم که تولد تو باغ بود جناب آرین خان اونجا طبق معمول اولش آروم بود و یواش یواش شروع کرد به بازی.موقع کیک که تفنگ کاغذی زدند کلی وروجک کیف کرد و بعدش توی حوض شمع روی آب گذاشته بودند که این دیگه بازی آرین شد که هی به عمو شروین و آباش بگه شمعها رو براش بیارن بیرون و این هی فوت کنه.بعدش فهمید که بیرون باغ دو تا توله سگ کوچولو هست.خلاصه دیگه ول نکرد و با جدیت یک قاشق پلاستیکی برداشت و دست منو گرفت و با قاشق از رو زمین سنگ برداشت که بره به هاپوه آم بده (آخه یکی نیست بگه شازده این هاپوی بینوا که سنگ نمیخوره ) و این کارو رو ۶-۵ بار انجام داد و جالب اینجا بود که هر بار باید می آمد از ته باغ سنگ برمیداشت و تو قاشق میذاشت و تا دم باغ این سنگ رو با قاشق میبرد که بندازه جلو سگها. اگه این سنگها رو از همونجا ور میداشت نمیشد دیگه.خلاصه به این نتیجه رسیدم که باید آرین رو بفرستم مسابقه هوشیار و بیدار چون تو این ۶ باری که برای سگها سنگ برد فقط یکبار سنگ از تو قاشقش افتاد که فوری گفت ای بابا و دوباره سنگ رو تو قاشق گذاشت و رفت




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 توسط مامان نگین
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه