امروز آرین تو حمام مشغول رنگ انگشتی بازی بود که منم رفتم آشپزخانه که ناهار درست کنم وسط کار خلاقیت مادر هم گل کرد و دو تا مهر سیب زمینی درست کردم و به آرین دادم چند بار آرین صدا کرد و منم گفتم الان میام و مشغول کار شدم.القصه جناب مستطاب آرین خان وقتی دید مادر جان نثار به بانگ بیا بیا گوش نمی ده
طی یک عملیات گاز انبری از حمام به آشپزخانه تشریف آورد و دست بنده رو گرفت که بیا. واییییییییییییییی وقتی که رسیدم دم حمام که شاهکار آرین که بقول خودش آسمون آبی رو دیوار کشیده بود ببینم تازه ملتفت شدم که شازده وروجک میرزا با دمپایی رنگی تمام مسیر حمام به آشپزخانه رو طی طریق کرده و کلیه مسیر با قدوم مبارکش آغشته به رنگ انگشتی شده!!!!!! خلاصه بعد از آهی که از نهادم برخاست
و بهش داد زدم که مامان مگه نگفتم تو حمام بمون ببین چی کار کردی!!!اونهم هاج و واج بمن نگاه کرد و بنده روسیاه مشغول پاک کردن فرش و سرامیک با حوله خیس شدم.بعد از اینکه کارم تمام شد تازه دیدم در حمام و چارچوب هم رنگی شده
دیگه ول کردم و گفتم آخر سر پاک میکنم و به آرین گفتم تو نقاشی کن تا من بیام آخه غذا رو گاز مشغول سوختن بود!!!!! وقتی برگشتم دیدم شاه پسر مامان برای اینکه دل مادر رو شاد کنه شروع کرده با حوله خیس در حمام رو پاک کردن منتها چون اون یکی دستش غرق رنگ بود رنگ مالیها دوبل شده بود. البته بنده کلی برای حس همکاری آرین ذوق کردم و قربون صدقه اش رفتم و یادم رفت که ۱۰ دقیقه پیشش میخواستم سر خودمو به طاق بزنم
.ولی این درس عبرتی برای من شد که هیچ وقت دیر سراغش نرم وگرنه!!!!!!!!!!!!
پسرم امروز بعدظهر وقتی بعد از کلی بازی و شیطنت تو بغلم خوابیدی داشتم قیافه معصوم ات را نگاه میکردم که چقدر بزرگ شدی کوچولو. انگار همین دیروز بود دنیا آمدی هنوز هم همونجور تو بغلم باید باشی تا خوابت ببره فقط یک فرق کرده اون موقع دستهای کوچکت نمیتونست دستمو بگیره و عین کوالا تو بغلم پخش میشدی ولی الان دستهاتو می اندازی دور گردنم .وای که چه کیفی داره مامان وقتی دستهاتو سفت میکنی دور گردنم و تا میخوام از بغلت بلند بشم باز دستهاتو سفتر میکنی
تا وقتی خوب خوابت ببره اونوقت دیگه دستهات از دور گردنم شل میشه و میفته پایین. امروز با خودم میگفتم تا چند سال دیگه اینجوری تو بغل من میخوابی؟
وقتی بزرگتر شدی مثلا ۱۵-۲۰ سالت شد اصلا میذاری موقع خواب دست به موها بکشم و عطر موهات و سرت رو بو کنم؟ اون موقع مثل الان که فکر میکنی مامان میتونه همه کار برات انجام بده فکر میکنی؟ یا فکر میکنی این مامان من که پیر شده؟؟؟؟؟ اون موقع هم دوست داری یاورت باشم یا نه؟ ولی من آرزومه که همیشه و همه جا تکیه گاه و یاورت باشم و بتونم موقع ناراحتیهات سنگ صبورت باشم و موقع شادیها همدمت.از خدا میخوام آرزوم رو برآورده کنه
دوستت دارم پسرم![]()
ما تصمیم گرفتیم تعطیلات عید غدیر رو بریم بابلسر که قرار شد خاله مریم و عمو سعید و سام کوچولو با ما همسفر بشن.از شما چه پنهان که من و خاله مریم فکر میکردیم که حتما گیس و گیس کشی خواهیم داشت ولیییییییییییییییییییییییی این دوتا مرد کوچولو اینقدر با هم خوب تا کردند که ما خودمون داشتیم شاخ در میاوردیم روز اول که ما زودتر راه افتادیم و نزدیک فیروزکوه از بس آرین برف بازی گفت ما رو از رو برد و پیاده شدیم و آقا یک برف بازی مبسوطی انجام داد و دیگه راضی نمیشد که سوار ماشین بشه ![]()
بعد از اینکه رسیدیم بابلسر رفتیم رستوران میزبان که ناهار بخوریم .من و آقای پدر داشتیم میگفتیم که چی بخوریم که آرین یکریز گفت مانی ( یعنی ماهی) خلاصه بنا به سفارش آقا بنده سبزی پلو با ماهی سفارش دادم که آقا با ولع تمام همراه با زیتون میل فرمدند
.از وقتی هم که به ویلا رسیدیم یکریز گفت سام؟سام؟ خلاصه تا وقتی که بلاخره سام امد و آرین سوزنش ول کرد!!!!!!! وحیرتا که دوتایی عین بچه گربه هی از سر و کول هم بالا رفتن و بازی کردند فقط یکی دوبار سر اسباب بازی مال منه مال منه درآوردند و شلوغ کردند.
روز بعد قبل از ظهر همه رفتیم دم ساحل که برای آرین و سام آقاهای پدر کایت خریدن که البته بنام بچه ها به کام باباها چهارتایی مشغول بازی شدند
بازهم ناهار آرین سفارش ماهی دادند و برای دومین بار بنده بازهم سبزی پلو و ماهی خوردم ولی نوع ماهیشو عوض کردم
تازه آقا لات شد و بجز زیتون یک حبه سیر ترشی خورد!!!!!!!!!!!حالا هرچی ما گفتیم مادر جان سیر ترشی برات خوب نیست ولی کو گوش شنوا!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدایی فکر کنم ۵ سالگیش دیگه از پسش برنیام![]()
بعد از ناهار رفتیم باغ وحش که عجب باغ وحش محقری بود خدایی حیوانات هم خوشبخت و بدبخت دارن!!!مثلا حیوانات تو کشورهایی مثل آمریکا و .... خوشبختن و این بیچاره ها تو باغ وحش بابلسر از نوع بدبخترین بودن یعنی یک چیزی تو مایه های آدمهای بیافرایی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
.حیوانات خوبی داشت مثلا ۴ تا شیر قبراق و سرحال داشت و یا ۴تا گرگ سالم داشت ولی گرگهای بیچاره همه باهم تو یک قفس ۳متری بودن. یا مثلا ۲ تا گراز خیلی خیلی بزرگ داشت ولی بدبختها تو نخاله های ساختمانی داشتند برای خودشان می چریدن!!!!!!!!!!!!!!!!
البته کلی آرین و سام صفا کردند مخصوصا با شیر و شترش
بعدظهر که چه عرض کنم غروب بلاخره این دوتا وروجک به وسیله غضب عمو سعید خوابیدن و شب بردیمشون شهربازی سرپوشیده بابلسر که خیلی تر و تمیز بود و حدود یکساعتی بچه ها سرگرم بودند بامزه این بود که استخر توپش خیلی توپ داشت و واقعا بچه ها توش غرق میشدن!!!!!!! و کلی تو توپها قایم شدن و بازی کردند .کلا سفر خیلی خوبی بود و من و خاله مریم امیدوار شدیم که میتونیم با این وروجکها باهم مسافرت بریم![]()
کودکی که آماده تولد بود،نزد خدا رفت و پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:ازمیان تعداد بسیاری ازفرشتگان،من یکی را برای تو درنظر گرفته ام؛اوازتو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه:اما اینجا در بهشت،من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد:فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند وهر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم .
خداوند او را نوازش کرد و گفت:فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی .
کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت:فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید:شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند؛چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد؛حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت ؛گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شد.کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر ازخدا پرسید:خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفا" نام فرشته ام را به من بگویید.
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد؛به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی . . . مادر. . .
امروز بعدظهر برای اولین بار آرین برای من و باباش قصه آقا اسبه و آقا پیشی رو گفت البته با اجرای دست و با کلی هیجان تعریف کرد.قصه آقا پیشی این بود:
پیشی من آممممممممم .پیشی مرغ گوشت دوست. من مامان. مامان نههههههههه
ترجمه:پیشی اومده پشت پنجره آم میخواد پیشی مرغ و گوشت دوست داره من به مامان گفتم پیشی آم میخواد مامان گفت نداریم![]()
تو این ماه آرین همچنان مشغول بازی و شیطنت بود کماکان عاشق لگو بازی و نقاشی چه با مازیک و مداد رنگی چه با رنگ انگشتی تو حموم بود.و البته بلاخره یاد گرفته که با هر مازیکی که نقاشی میکنه بعدش فوری درشو ببنده
حرف زدنش هم خیلی بهتر شده و کلمات زیادی رو میگه. شعر یک توپ دارم قلقلیه رو اینجوری میخونه( قرمزها رو آرین میگه):
یه توپ دارم گلگلیه سرخ و اید و آبیه
میزنم زمین بالا ( بعضی وقتا میگه آسمون) میره نمیدونی تا کجا میره
من این توپو نه مشقهامو حوب نوشتم
بابام بهم عیدی داد یه توپ گلگلی داد
کلماتی که قر وقاطی میگه:
عبق:عقب مانی:ماهی گاسی:تاکسی حب:خب ایام: سلام
اینم دوتا عکس که تو یکیش آقای مهندس داره میخهای پادری رو سفت میکنه.دومیش هم که داره کنسرت اجرا میکنه و داره آواز میخواه اونهم تو راست پنجگاه![]()
ما دو بار تو این هفته رفتیم کیدز کلوب باشگاه
انقلاب . ای مادرهای ساکن تهران بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است. بابا عجب
جاییه
واقعا میشه دو
ساعت با خیال راحت و بدون نگرانی فقط بشینید و با دوستانتان گپ بزنید بدون اینکه
بچه بیاد ازتون آویزون بشه که مامان بیااااااااااااااااا
. واقعا برای من ندید
بدید جای بسی حیرت بود که بار اول آرین در تمام مدت ۲.۵ساعت اصلا یکبار حتا سراغ
منو نگرفت
اینقدر که اسباب بازی متنوع و درست و حسابی داره آرین کاملا مجذوب
شده بود .خلاصه ما که با دوستهای گل نی نی سایتی برای بار اول به خاطر مامان
آذر رفته بودیم. برای بار دوم هم به افتخار مامان نسیم بازم تو همون هفته
رفتیم و بازم آرین کاملا سرخوش داشت بازی میکرد. راستی علاوه بر اینکه آرین راننده
ترانزیت میشه ممکنه دکتر هم بشه چون گوشی گذاشته بود و بچه ها رو معاینه میکرد![]()

پسری یک طبل داره که از ۷ ماهگی براش خریدیم الان تا تلویزیون آهنگ قردار یا بعبارتی۸*۶ میذاره آرین فوری طبلشو میاره و شروع بزدن میکنه و با کله و کمرش قر میده
. البته این پسر موزیسین ما یک گیتار و ارگ داره که هر روز با اونا هم مشغوله وقتی دیگه زیادی هیجان زده میشه میره دوتا قابلمه میاره و با وردنه و گوش کوب روش شروع میکنه به زدن .خلاصه برای خودش جاز و درام درست میکنه
.البته یکی دو بار هم با طبلش با آباش هنر نمایی کرده یعنی بابابزرگش باید بخونه و آرین هم بنوازه![]()
آرین دیگه خیلی از کلماتو میگه البته بعضیاشو قر و قاطی میگه مثل:
پاش:پاشو
غاد:داغ
دوسو:درست کن
اوسومون:آسمون
دو سو: سی دی
البته پسری خیلی مودبه و هرچی که بهش میدیم میگه میسی( مرسی)![]()
خیلی وقتها مورد مراحم شازده واقع شده و ایشان ما را به بوسی مرحمت میکند![]()
امان و صد امان از این استقلالش که واقعا بعضی وقتها آب روغن قاطی میکنم .چون شازده حتما خودش باید اون کار رو انجام بده![]()
تا کامپوتر رو روشن میکنم فوری میاد که اسپیکر رو روشن کنه و میگه نونو نونو یعنی وصل شو با نونو حرف بزنیم
وقتی میخواد یک شیطنتی کنه که میدونه نباید انجام بده مثلا چیزی پرت کنه فوری خودش میگه آتییییییییشم و اون چیز رو پرت میگه یعنی این وروجک خودش میدونه نباید پرت کنه ولیییی ولیی این کار رو میکنه و اعلام میکنه که آتیش شده![]()
دیگه پسرم آقا شده و شبها تو اتاق خودش میخوابه البته بعضی وقتها که نصف شب پا میشه وقتی که خیلی خوابم بیاد میارم پیش خودمون
وروجک بعضی شبها که میخوام براش لالایی بگم دستشو میذاره جلوی دهنم که نگو میخوام بخوابم![]()
آقای پدر بهش میگه آقا آرین اونم میگه اگا آیش
آرین در ماه پیش دوتا دیگه دنون نیشش هم در آمد و مجموعش شد ۱۶ تا
ماه پیش کلی ذوق زده شدم که وزنش شده بود ۱۱.۷۵۰ ولی در طی یک حمله گاز انبری گلودرد و گوش چرکی آقا دوباره به ۱۱ کیلو رسید و آه از نهاد من بیچاره برخاست![]()
روز ۱۴ مهر به رسم هرسال البته با یک روز تاخیر
رفتیم مسافرت اینبار تصمیم گرفتیم بجای شمال بریم کاشان .هرچی باشه شهر اجدادی آقای
پدره و آرین بلاخره نصفش کاشیه
.خلاصه سه شنبه راه افتادیم که غروب رسیدیم و رفتیم هتل امیر کبیر که
واقعا مایه فضاحت بود
البته گفتن دارن بازسازی میکنن و سال دیگه هتل آبرومندی میشه که
امیدوارم همینطور باشه.بعدش رفتیم بازار کاشان و تو میدان کمال الملک نشستیم و شام
هم بوف رفتیم که آرین با دو تا ماشینی که جایزش بود کلی ماشین بازی کرد. فردا صبح
رسما کار گردشگری شروع شد و اول از همه رفتیم باغ فین. بعدش رفتیم خانه عامریها و
طباطبائیها و خانه بروجردیها و حمام سلطان امیر
احمد.وایییییییییییییییییییییییییی چقدر این خونه ها پله داشتن .آرین نصفشو
خودش میرفت نصف بقیشو رو میامد بغل من. خلاصه از بس بالا و پایین کردم مردم
.تازه تو تمام حوضها هم
ماهی قرمز بود که اگه آرین رو نمیگرفتیم با کله میرفت وسط حوض
.موقع ناهار هم آرین چیزی
نخورد و عصری که رفتیم نزدیک باغ فین که مثل درکه بود آقا گشنه اش شد که صاحب باغه
گفت آشپزش رفته خلاصه آقا و خانمی که تخت بغل بودند با اصرار یک سیخ کباب کوبیده با
نون به آرین دادند که ارین هم همشو نوش جان کرد
.میگن به مال مفت رسیدی
خودتو خفه کن آرین هم همین کار رو کرد![]()
خونه عاریها خیلی خیلی قشنگ بود و آرین رفته بود تو
شومینه و میگفت من آتیش یعنی آتیش شدم.خوب دیگه وقتی خودش بگه آتیش شده ببینین که
چه آتیشی سوزونده![]()

روز پنجشنبه ۱۶ مهر طبق قرار رفتیم سرزمین عجایب البته من و آرین با خودمون ۱۷ تا کادو که دیوارک و جورچین بود با خودمون بردیم سرزمین عجایب آخه من مسئول خرید کادو برای بچه ها شده بودم.خلاصه وقتی رسیدیم دم سرزمین عجایب اول از همه مبین کوچولو رو با مامان بابای گلش دیدیم که این پسر شیرازیمون کلی آقا بود خلاصه بعد یواش یواش مامان لیلا و بهرادکوچولوش بعد مامان مهشید و مهسان خانم گلش و بعد نیکو جون و اون باران کوچولوی معصوم رو دیدیم و قرار شد به کمک هم کادوها رو تا سالن تولد بالا ببریم.تو سالن بقیه دوستان رو دیدیم آرتین با مامان فرنازش،ایلیا با مامان سالی،مامان لیلی با رادمان پاپییون قرمزش،کوروش با مامان شیواش،شقایق عروسکم با مامان آتسا،اهورا با مامان صفوراش،فرگلی ناز با مامان فرناز،کارین خوشگله با مامان مهسای شادش. اونجا رو میزها کلی پفک و چیپس و پاپ کورن گذاشته بودند که این آق پسری ما چون تا حالا پفک نخورده بود خودشو با پفک خفه کرد و ۱۰-۱۲تایی پفک خورد و تا ته ظرف در نیامد دست از سر پفکها برنداشت بعد رفتیم تو سالن بازیش که سوار قطار و هواپیما و چرخ وفلک و فرفره و...شدیم که کلی پسملی صفا کرد وبعدش برگشتیم دوباره سالن تولد که ناهار پیتزا به بچه ها دادندو دیگه بعد از ۳ ساعت بچه ها کم کم خسته شدند و با هم دیگه شروع به دعوا میکردند و آخر سر کیک هم با عروسک سرزمین عجایب آوردند که اکثر بچه ها از عروسکه ترسیدند البته آرین گریه نکرد ولی حاضر هم نشد بره بغل عروسکه خلاصه بعدش همه خوشحال از اینکه بعد از یکسال همدیگر رو دیده بودیم برگشتیم خونه.امیدوارم این دوستی ما مادرها ادامه داشته باشه و سالهای بعد بچه ها خودشون باهم دوست بشن






















