تبليغاتX
Lilypie Fifth Birthday tickers خاطرات آرین کوچولو
خاطرات آرین کوچولو
گل پسر مامان و بابا

اصولا لعنت به هرچی فیل -تره.از وقتی تمام عکسهای وبلاگ برای سومین بار پرید و همچی باز بسته شد،خداییش دیگه دل و دماغ آپ کردن و دوباره آپ کردن از بین رفت :(

این جریان اینقدر ادامه پیدا کرد که امروز بعد از دیدن پست یکی از دوستان (مامان یزدان کوچولو) دوباره هوس کردم بنویسم .امیدوارم دوباره عکسها نپره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی نوشت:مرسی خانم اندرز که به من تلنگر زدی




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 توسط مامان نگین

دوشنبه تصمیم گرفتیم بریم تاتر هزار جوراب پا که با دوستان نتی آرین یعنی باران و بهراد و اهورا رفتیم فرهنگسرای ابن سینا.خیلی ترافیک بود و ما دیر رسیدیم ولی از شانس خوب ما تاتر با ۲۰ دقیقه تاخیر یعنی موقع ورود ما شروع شد!!!!!!!. تاتر موزیکال و شادی بود.چیزی که این وسط برامون خیلی جالب بود هیجان بهراد و اهورا بود که در مقابلش باران و آرین خیلی آروم نشسته بودند.بعد از نمایش همه بچه ها رفتن رو سن که عکس بندازن.توی ماشین آرین خیلی جدی برگشت به من گفت مامان میدونی پای اون هزار پاهه( اسمش راپام پام بود) الکی بود!!!!!!!! گفت از کجا فهمیدی؟ گفت رفتم بالا بهش دست زدم جوراب بود توش پنبه شیشه (یعنی پشم شیشه) ریخته بودند و دوخته بودند به تنش . خدایی اینقدر حال کردم یعنی دقیقا ننه سوسکه بودم که داشتم فکر میکردم بچم همش مخه.

بعد از تاتر رفتیم بوف گلستان که بچه ها شام بخورن که میشه گفت طبقه بالای بوف رو سه تایی منفجر کردند(آخه اهورا نبود پس سه تا شدند) بعد به خاطر روکم کنی هر سه تاشون غذاشون رو تا ته خوردند(از مزایای باهم غذا خوردن بودددددددددددددددددد)




نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام دی 1390 توسط مامان نگین

PARS-PIC  

 این رو تو مدرسه به مناسبت کریسمس درست کردند PARS-PIC




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 توسط مامان نگین

روز یکشنبه جلسه داشتم و پدر و پسر دو تایی خونه بودند ساعت ۹ شب که رسیدم خونه با چشمهای گرد دیدم که به به این پدر و پسر با هم یک پنکه ساختند.آرین حوصله اش سر رفته بود بنابراین آقای پدر در طی یک حمله گاز انبری تصمیم گرفت که پسر را وارد وادی برق و الکترونیک کند .بنابراین یک آلمیچر سی دی رام مرحوم شده رو برداشته و تصمیم گرفته که به آرین برقکش یاد بده .این وسط کلید و چراغ نداشتند پس آقای پدر روانه مغازه الکتریکی میشه و ارین برای اولین بار حدود ۲۰ دقیقه تو خونه تنها میمونه تا آقای پدر بره سیم و کلید بخره و تازه آقای پدر بهش یاد میده چه جوری با تلفن بهش زنگ بزنه. وقتی من رسیدم  با افتخار اختراعشون رو نشانم دادند و آرین برام توضیح داد که:

مامان نگین برق مثل آب رودخونه تو این سیمهاست.این کلیده هم سده. اگه سد بسته باشه برق به پنکه نمیرسه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی نوشت:به جان خودم ما جریان برق و ساختن مدار برق رو تو علوم سال دوم راهنمایی درست کردیم.آخه از این میترسم که این پدر و پسر با این اختراعاتشون یهو خونه رو منفجر کنن.

PARS-PIC PARS-PIC


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 توسط مامان نگین

یکروز قبل از یلدا تو مدرسه جشن شب یلدا برگزار شد.قرار بود هر بچه ای هم برای کلاسش چیزی بیاره که آرین داوطلب هندونه شد و از لحظه ای که از مدرسه آمد گفت من باید هنونه بخرم باید دوتا بخریم و با یک خربزه چون برای خونه هم میخواهیم .القصه ما هندونه در بغل صبح رسیدیم مدرسه که دیدیم ای داد بیداد نصف جشن تموم شده و قصه ننه سرما رو گفتن اینم جشن و کاردستیهای یلدایی آرین به روایت تصویر

PARS-PIC PARS-PIC عصرهم رفته بودتو حیاط با باباش و بعد که آمدن تو خونه گفتن مامان چشماتو ببند بعد دیدم یک دسته گل برام کنده و گفت یلدات مبارککککککککککک یعنی من رو ابرا بودم دیگه!!!!!!!! تازه با روزنامه هم برام تزئینش کرد!!

 PARS-PIC PARS-PIC




نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1390 توسط مامان نگین

قرار بود روز یکشنبه که روز قبل از تاسوعا بود مراسم عزاداری تو مدرسه برگزار بشه و هرکس زنجیر یا طبل و زنجیر داره ببره.آرین از شنبه مریض شد و مدرسه نرفت ولی یکشنبه عصر با باباش رفت بازار تجریش و زنجیر و طبل خرید و دو روز تاسوعا عاشورا با صدای دسته سینه زنی بدو بدو حاضر میشد و طبلشو مینداخت گردنش که بره که این ماموریت خطیر به عرده باباش بود چون من اصلا دوست ندارم پشت دسته راه بیفتم. این بچه ما هم هر روز  طبل میزد و به لهجه ترکی (مداح ترک بود دیگههههههههههه توهین به آذریهای عزیز نیست هاااااا این بچه اصلا ترک تو اطرافش نداره) مظلوم حوسین یاحوسین میگفت.با دیدن اینکارهای آرین یاد بچگیهای خودم افتادم که چقدر التماس بابام میکردم که منو با خودش ببره تکیه حاج متقی.اونم میگفت بابا تکیه جای دخترا نیست یکشب قرارشد پسرعموم رو که دو سال از من بزرگتر بود با خودش ببره منم اینقدر زر زر کردم منم بلاخره برد. وای چقدر با پسرعموم خندیدیم و بابام چقدر حرص خورد که آبروی چندین و چندساله منو بردین!!!!!!!! یادش بخیر چه روزای خوبی بود سرشار از معصومیت.کاش میشد هنوز اینقدر ساده و معصوم بود کاش میتونستم هنوز به همه چی ساده دلانه اعتقاد داشته باشم.چقدر همیشه دلم برای حضرت ابوالفضل میسوخت یا اینکه همیشه فکر میکردم آخی امام سجاد چرا باید همش مریض باشه.

بقول دکتر شریعتی همیشه از تشنگی حسین و یارانش برامون گفتن هیچوقت از لبیک نگفتن و دلیل واقعی قیام حسین و آزادمرد بودن حسین کسی برامون نگفت.کاش بچه هامون از همون بچگی دلیل قیام حسین رو یاد بگیرن و اینکه معنی جمله" اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید" رابا تمام وجود یاد بگیرن نه اینکه از عزاداری فقط نذری گرفتن رو یاد بگیرن

PARS-PIC


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1390 توسط مامان نگین

این شازده ما هنوز هم بعضی کلمات را چپ اندر قیچی میگوید

فوفاژ :شوفاژ

پرکلات :پرتقال

جون خدا :تو رو خدا

حقلا ( ح با فتحه ق با فتحه لن) : اقلاً یا حداقل

مامان تو زحمت نکش من زحمت میکشمممممممممم

با موبایلم بازی animal taycoon2 را بازی میکنه که باید باغ وحش بسازه(نمیدونم چه اصراری به این بازی داره چون برای سنش سخته) وقتی گیر میکنه میاد میگه ببین چی نوشته ؟آخه من سواد ندارم!!میگم مامام با آزمون و خطا بازی کن!!!!!!!!نگاه عاقل اندر سفیه میکنه و میگهه من که میگم سواد ندارمممممممممم

لباس چرچا : لباس چرکها

گلاب بروتون گلاب بروتون میگه پی پیم آسانسوری شده

 

دیگه یادم نمیاد بعدا لیست تکمیل میشود.

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم آذر 1390 توسط مامان نگین

خیلی وقته از کارهای پسری ننوشتم.این روزها صبحها با هزار مکافات سعی میکنم ساعت ۸ از خواب بیدار شویم که ۹ صبح در مدرسه حاضر باشیم که البته این اتفاق بندرت میفتدتقریبا بیشتر اوقات بین نه و نیم تا ده و نیم میرسیم مدرسه!!!!!!!!! و هر روز یاد اکبر عبدی رو گرامی میداریم که بازممممممم مدرسه اممممم دیر شدددددددددددددد.هفته ای یکبار کلاس فرانسه دارند .که صدقه سر پسری مادر هم دارد زبان فرانسه تلمذ میکند.الان رنگها و از یک تا سه رو دوتایی بلد می باشیم (پی نوشت: لازم بذکر است که مادر خانمی برای اینکه کم نیارورد یک جلد کتاب راهنمایی فرانسه در سفر ابتیاع نموده که در موقع لزوم به آن رجوع نموده و تلفظ خویش را اصلاح مینماید).دوروز در هفته هم انگلیسی دارد که بازخورد گاه و بیگاهی را مشاهده می نماییم و مفتخررررررررر میگردیم. اما مهمترین چیزی که اتفاق افتاده تغییر رفتار شازده است،بزرگتر شده و راحتتر با آدمهای غریبه و بزرگتر ارتباط برقرار میکند.

و اماااااااااااااااا پسرم اولین تحقیق و تفحص خود را در زمینه پزوهشی انجام داد.دو هفته پیش گفته بودند ببینید چه چیزهایی علامت استاندارد دارد بگویید مامانها یادداشت کنند بیارید سرکلاس و بگویید.خلاصه دو روز سرکار بودیم و کاشف الملک هرچیزی رو کلی وارسی میکرد که آیا این کالای بخت برگشته علامت استاندارد داره یا خیر؟نتیجه یک کاغذ شد و کاشف الملک سرفراز روانه مدرسه گشته و در قبال انجام این ماموریت خطیر یک جایزه هدبند کانگورویی دریافت نمودند.وقتی به دنبال این کاشف ارزنده رفتم و جایزه اش رو دیدم آه از نهادم برخاست که ای داد بیداد وقتی  طفلی بیش نبودیم و دبستان میرفتیم و شاگرد اول میشدیم باید والدین گرام جایزه ابتیاع کرده و تقدیم مدرسه میکردندکه سرصف به ما بدهند و ما هم الکی چقدر ذوق میکردیم هییییییییییییییییییییییییی

فعلا که شازده با مدرسه حال میکند تا ببینیم چی پیش میاد.خیلیها مرا توبیخ میکنند که از حالا بیخود گذاشتی مدرسه !!!!!!چون ممکنه بعدا زده شودددددد.نمیدونمممممممممممم والاااااااااااا.ولی فعلا راضی میباشیم.

روزهای پنجشنبه هم کلاس لگو میرود اندر پردیس پارک ملت.اول خود برنا میرفت که فقط یک جلسه رفت و گفت نمیخواهممممممم خسته امممممممم بهمین خاطر افتاد پنجشنبه.که این کلاس رفتن خودش حکایت داره!!!!!!!!! اندر حکایت کلاس همین بس که ۱۰ به کلاس میرویم و ۱ تا ۲ ظهر به خانه برمیگردیمممممم !!!!!!صبح که میریم بعد از کلاس اول کلی اون تو بازی میکند بعد میریم تو خود پارک کلی با وسایل بازی صفا میکند و اگر بخواهیم با اتوبوس برگردیم واویلااااااااااااااااااااااااااست چون دو ساعتی طول میکشد تا برسیم اینور پارک از بس که بازیگوشی می کند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(وقتی میگفت دیگه نمی روم و خسته ام تهدیدش کردم گفتم اگر اینجوری کنی اصلا هیچ کلاسی اسمت رو نمینویسم  اونهم با خوشحالی گفت آره همین مدرسه برام کافیه فقط کلاس شنای عمو سعید میرممممممممممممممممم.انصافا جذبه مادری رو دیدیددددددد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تموچین باید در مقابل بنده لنگ بیندازدد!!!!!! چقدر بچم ناراحت شددددددددد)




نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم آذر 1390 توسط مامان نگین

دوشنبه روز تولد من بود.آرین باکلی ذوق شوق از مدرسه که بیرون آمد رابطشون ازش پرسید کاردستی به مامانت دادی؟اونم گفت نهههههههههه من ندارم.(الکی گفت هااااااااا بعد معلوم شد. از حالا آخر کلکه)  خلاصه عصری تو خونه گفت مامان نگین تولدته میخوام بهت کادو بدم.چشماتو ببند.خلاصه دیدم بعلهههه آقا یک گردنبند با گل و کاموا سر کلاس سفال درست کرده .خوب دیگهههههههههه معلومه که منم ذوق مرگگگگگگگگگگگگگگگگ شدم دیگه.

گل پسری غروب از خواب پاشد یقه منو گرفته که پس کیکت کوووو مگه تولد نیست ؟گفتیم مامان اعظم کیک خریده.بعد گیر داد که پس چرا مهمون نداریم ؟اگه تولدت پس مهمونها کوشن؟خلاصه بنابر اصرار آق پسر ما ساعت ۷.۵ تازه مهمون دعوت کردیم و ساعت ۹ تا ۱۲ شب تولد مامان نگین برگزار گشت.

این بود انشاء تولد ۳۴ سالگی من.

PARS-PIC PARS-PIC


نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم آذر 1390 توسط مامان نگین

امروزاز بس برف بود مامان نگین خودش مدرسه رو تعطیل اعلام کرد(بزن دست قشنگه رو به افتخار مامان باحال از مدرسه درروووووووو).خلاصه آرین بعد از صبحانه گیر داد بریم برف بازی.هرچی گفتم وایسا برف قطع بشه بخرجش نرفت که نرفت.منم که بچه ذلیللللللل قبول کردم و رفتیم برف بازی که آقا پسر هم کوه برفی ساخت هم آدم برفی.

مشروح مصور اخبار:

PARS-PIC اتمام آدم برفی که نطق فرمودند آدم برفی بااین برگها کچله PARS-PIC     

این هم از کوه برفی ساخته شده و سینه خیز رفتن پسر کوهنورد برای رسیدن به قله کوه PARS-PIC

اینم عکس هنری مادر خانمی PARS-PIC




نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم آبان 1390 توسط مامان نگین
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


قالب وبلاگ

پیامک عاشقانه